.                            راهنما ي دانلود از اين وبلاگ                          .               

نكاتي مهم


بسم الله الرحمن الرحيم 

شكر ذات رحمن كار هاي آپلودي وبلاگم تمام شده اما بايد نكاتي را ياد آور شوم 

1. دوستاني كه مقالات اسلامي دارند به ايميلم بفرستند تا در صورت تاييد دقيقا خود پيام را بدون هيچ تغييري باذكر نام نويسنده و منبع ( نام كتاب وبلاگ و يا اطلاعات شخصي خود فرد يا هر منبعي ) در بخش مقالات وبلاگم بارگزاري كنم البته خواهشمندم در نوشته های خود توهین نکنید و اطلاعات منبع و نام نویسنده و آنچه لازم است را به طور کامل ارسال نمایید و الا نوشته ی شما نشر نخواهد شد 


2. بخشيد بنده فايل هايي رو كه بارگذاري مي كنم و يا پيام هايي را كه مي نويسم اول در كامپيوترم نوشته و سپس به اين محل كپي مي كنم كه متاسفانه سيستم بلاگر با اين موضوع مقداري مشكل دارد پس اگر فايل ها داراي مشكل تايپي بودند مرا ببخشيد


3. شکر خدا تمامی کتب کتابخانه ی عقیده رو که در اختیار داشتم آپلود کردم و به شیوه ای می شه گفت که الله تعالی همه ی آنان را دوباره احیا کرد اما شما نیز کلیه ی فایل های این وبلاگ را دانلود نمایید تا در معرض زوال و نابودی قرار نگیرند



یکشنبه ۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

زیبا رویی تنها ملاک ازدواج نیست

پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند.
 وفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند.
 سر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت.
طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.
 سر ازپیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.
 یرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.
پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند. چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و
 ا مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچکدارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.
پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.
 سر بادختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.
اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.
 مابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.
پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.
 هزودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.
یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل یشمِ بی لک است
  همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سوم تانازدواج کنم!
چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیاآورد.
اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.
این زشت ترینبچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت و
با گِلهگفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به اینزشتی است؟
پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.
 ما او هم یک عیب کوچکداشت. متوجه نشدی؟!
 و قبل از آشنا شدن با تو حامله بود!!!


همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفت
اما همگان را برای همیشه هرگز
 مواظب باشید فریب نخورید
در انتخاب ملاکهای ازدواج دقت کنید

0 نظر:

ارسال يک نظر

با نظرات و انتقاد و پیشنهاد خود ما را در راه تبلیغ هر چه بهتر دین اسلام یاری نمایید

اجرکم عند الله